شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو
و پر خوشه ترين شاخه را بياور
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش
که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ هر چه جلو ميرفتم،
خوشه های پر پشت تر ميديدم
و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
------------------------------------------------------------------------------------------
گاهی با خود فکر می کنم ،
چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم
و وضع مان این است
و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
-----------------------------------------------------------------------------
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود ،ازش پرسید
چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟
پسر:دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا دوست دارم
دختر:تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
پسر:من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم
دختر:ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی
دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه
اما تو میگی نمیدونی!!!!
پسر:باشه !!!میگم ،چون خوشگلی
صدات گرم وخواستنیه
همیشه بهم اهمیت میدی
دوست داشتنی هستی
باملاحظه هستی
بخاطر لبخندت
بخاطر همه حركاتت
دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف
بزنی،میتونی؟نه
پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم
اما حالا كه نمیتونی برام
اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی
پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان
، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره،
این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره
عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "
ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

تاریخ چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 11:58 توسط sahar

سلام دوستای خوبم خوبید؟
می خوام این اپم و از خودم بگم!
چرا همه چیز تغییر کرده؟
چرا ادمها فقط دوست دارند سره هم کلاه بگذارند؟
حتی سره کوچکترین مسائل هم فقط منافع
خودشون واسشون مهمه.
مثلا همین دیروز با پسرخاله هامو دوستاشون رفته بودیم فرحزاد٬
اونجا سفارش قلیون دادیم
اوناهم واسمون اوردند
اقا این قلیون رو هر کاری می کردیم دود نمی کرد
نگو زغالش خوب نبود که ما هر کاری کردیم دود نکرد که نکرد
درسته کلی خندیدیم
اما واقعا واسه ۱ قلیونم سره ادم ها کلاه میگذارند
بعدم که بهشون میگیم منکره قضیه می شوند
و تازه از ما هم ایراد میگیرندکه شما بلد نیسیتید
.
.
حالا واقعا بهتر نیست به جای این کارها باهم دیگه مهربون باشیم و
همدیگرو اذیت نکنیم...
این جوری باشیم باهم------>
این جوریم خوبه نه؟------->
.
.
.
حالا این جا رو ببینید:
افزایش جمعیت چه کارا که نمی کنه



.
.
.
اینم مدل جدید دزدگیر۲۰۱۰



تاریخ یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 23:38 توسط sahar
استفاده بهینه از اشعار حافظ و سعدی

به منظور طراحی مانتو های منقش به اشعار حافظ و سعدی
و استفاده انهادر دانشگاه ها در جهت بالا بردن فرهنگ مطالعه
در دانشگاه ها و هم چنین کوبیدن مشت محکمی در دهان
استکبار جهانی و ترویج امر خیر در محیط های دانشگاهی
اینجانب پیشنهاد می کنم برای پسرها نیزلباس های منقش
به اشعار این بزرگان طراحی شود
.
.
جدول زمان بندی استفاده از این لباس ها 
سال اول دانشگاه
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان پسر 
"تو پری زاده ندانم ز کجا می ایی /کادمیزاد نباشد به چنین زیبایی"
سعدی
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان دختر:
"ای پسر دل ربا وی فمر دلپذیر/ از همه باشد گریز از تو نباشد گریز"
سعدی
سال دوم دانشگاه
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان پسر:
ان که رخسار تو را رنگ گل و نرگس داد/ صبر و ارام تواند به من
مسکین داد
حافظ
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان دختر:
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم/ باید اول به تو گفتت که
چرا خوب چرائی؟
سعدی
سال سوم دانشگاه
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان پسر:
شمع را باید ازین خانه بدر بردن و کشتن /تا به همسایه نگوید که تو
در خانه ی مائی
سعدی
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان دختر:
از همه کس رمیده ام با تو در ارمیده ام/ جمع نمی شود دگر هرچه تو
می پراکنی
سعدی
سال چهارم دانشگاه
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان پسر:
ناگهان پرده بانداخته یعنی چه/مست از خانه برون تاخته ای
یعنی چه؟
حافظ
بیت کاربری بر روی لباس دانشجویان دختر: 
من ز دست تو خویشتن بکشم / تا تو دستم به خون نیالایی"
سعدی
و گاهی هم:
ان دم که دل به عشق دهی خوش دمی بمان/ در کار خیر حاجت
هیچ استخاره نیست
حافظ
تاریخ چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 16:41 توسط sahar
سلام دوستایه خوبم.
شرمنده چند وقت نبودم

چشمتون روزه بد نبینه٬
قرنیه چشم پاره شده بود
۸روزی بود درگیره اون بودم
خلاصه خدا به جوونیم رحم کرد دیگه
راستی ممنونم که تو این مدت که نبودم پیشم اومدین
دوستون دارم ۱۰۰۰تاااااااااااااااااااااااااااا

اهان تا یادم نرفته بگم:میخوام فضایه وبمو عوض کنم٬
اما نظره شما خیلی برام مهمه
نظرتونو بهم بگید باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تاریخ جمعه 16 مرداد1388ساعت 20:18 توسط sahar
.
.
.
به رگ هایم نگاه می کنم
در زیر پوست سفیدم کاملا پیداست
همه می گویند
اگر رگ را بزنی٬میمیری
ولی من بدون رگ هم زنده ام
چون احساس می کنم ادم متفاوتی هستم
*******
خیلی وقت است که به نیازمندی کمک نکردم
حال قصد دارم به نیازمندی یک متر رگ دهم
در صورتی که کسی پیدا شود
و به من یک سانتی متر رشته ی عصبی دهد
دیدید من متفاوتم
حتی در کمک هم با دیگران تفاوت دارم
تاریخ دوشنبه 29 تیر1388ساعت 21:31 توسط sahar
یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم
شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز
نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی اویخت
تا او را بخنداند
یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم
.
.
.
حالا شما بگید من چیکار کنم؟

تاریخ جمعه 19 تیر1388ساعت 20:17 توسط sahar
سلام .دوستای خوبم
می دونم روز پدره و همه مشغولین تا واسه پدرای
نازنینتون کادو بخرید
اما ازتون می خوام که برام دعا کنید که
بابای خوبه من که میمیرم براش باهام اشتی کنه
و تمام مشکلات من حل بشه...
می دونم همتون انقدر خوبید که این کارو برام می کنید
می دونید دلم واسه بابام یک ذره شده
با اینکه پیشمه اما قهرش بدتر از 1000تا درده بی درمونه واسم
من اشتباه کردم..
قبول...
اما دیگه بستمه
بخدا جبران می کنم
خسته شدم بخدا
خدا جون دیگه بسته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟























تاریخ یکشنبه 14 تیر1388ساعت 19:37 توسط sahar
یادمان باشد اگر بر فراز دل مان پرواز نکنیم
وسعت مهرورزی را باور نخواهیم کرد 
و زمانی که گذشته را رها نمی کنیم٬

خود را به اغوش سرد تکرار می سپاریم.
اگر نگاه مهربانی نداشته باشیم٬

ناچاریم نهال تنهایی مان را با ریزش اشکهامان ابیاری کنیم 

و این درد پنهان را با اسیب های اشکاری که به دیگران
وارد می کنیم٬توجیه کنیم.


و هنگامی که صادق نیستیم 
هم چنان به افتخار باورهای نادرست
خود را تشویق می کنیم٬


عریانی تنهایی خویش را با تن پوش غرور و تکبر
به روح خویش تحمیل می کنیم.

یادمان باشد

استفاده از فرصت ها دلی نترس و قلبی عاشق می خواهد
و نتیجه این ازمون رشد و سر افرازی نو خواهد بود 
که درجستو جوی ان ٬
فقط به مسیر خود چشم دوخته ایم و نه به راه دیگران...
اگر قلبت را نگشایی٬اگر سکوت را به کلام مهر امیز و
سکون را به حرکت در راه عشق ترجیح دهی٬
رویاهایت را در گذشته جا خواهی گذاشت
و روا نیست که ارزو های تو٬
با اه و افسوس دم ساز شوند

رهاشو...







تاریخ شنبه 13 تیر1388ساعت 20:10 توسط sahar
تا حالا فکر کردی از صبح تا شب چه قدر مجبوری خودت نباشی؟
چه قدر مجبوری احساساتت را به کسی نشون ندی؟
چه قدر مجبوری کارهایی که دوست نداری انجام بدی؟
چه قدر مجبوری به بقیه دروغ بگی تا خودتو قایم کنی؟
چه قدر مجبوری از ترس نه بگی؟
چند بار خواستی گریه کنی
ولی نکردی؟
چند بار خواستی بخندی
ولی نخندیدی؟
چرا ماها عادت کردیم اونجور که خودمون دوست نداریم زندگی کنیم؟
چرا مجبوریم از ترس اینکه بقیه تاییدمون نکنند کارایی رو بکنیم؟






همه ی این باید ها و نباید ها و اجباران که نمی ذارن شبها راحت بخوابیم.

ولی شاید بشه یکم این فشارو کم کرد٬نه؟؟؟
اگه از دست کسی شکایتی داشتیم با یک روش خوب به او بفهمونیم.
اگه ازمون نظر خواستن همونیو بگیم که باور داریم
و برای هیچ کس نقش بازی نکنیم
تاریخ یکشنبه 7 تیر1388ساعت 1:32 توسط sahar
تاریخ یکشنبه 7 تیر1388ساعت 0:38 توسط sahar
همیشه دوست داشتم در مورد فلسفه مورچه چیزی بدانم.
به نظر من هرکسی باید در مورد مورچه ها جستجو کند!
انها یک فلسفه سه وجهی دارند که اولین بخش ان این است:
مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند!
اگر انها به سمتی پیش بروندو شما سعی کنید
متوقفشان کنیدبه دنبال راه دیگری می روند!ا
انها به جست وجوی خود برای یافتن راه دیگری ادامه می دهند!
چه فلسفه کارامدی!!!!


هرگز از جست وجوی راهی که تورا به مقصد مورد نظر
میرساند دست نکش! 
بخش دوم:مورچه ها کل تابستان را زمستانی می اندیشند!
این نگرش مهمی است.نمی توان اینقدر ساده لوح بود
که گمان کرد تابستان همیشه ماندگار است!!!! 
و اما بخش سوم:
به نظر شما یک مورچه در تابستان چه قدر برای زمستان
خود جمع می کند؟ 
پاسخ این است:هر چقدر که در توانش باشد.!!
باور نکردنی است! (هر چقدر که در توانش باشد)!!؟؟
وای!چه فلسفه فوق العاده ای! 



هرگز تسلیم مشو٬اینده را ببین٬مثبت بمان و
همه تلاشت را بکن
تاریخ پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:20 توسط sahar
همه شاهد بودند که انتخابات 22خرداد
انتخابات نبود بلکه انتصابات بود!!!!!
اخه یکی نیست به این ها بگه بابا شما که
خودتون می بریدو می دوزیدو انتخاب میکنید
دیگه چرا این مردم بد بخت و اسیر میکنید!!!!!!!!!!!!
مردم حق دارن بگن دولت مردم فریب نمیخوان!

من واقعا متاسف ام بخاطره این انتخابات الکی!

و واقعا از اقای موسوی میخوام که رای منو ازین دولت پس بگیره!
واقعا ایناچه حقی دارند که که باتفنگ و چوب و.....
میوفتن به جون جوونایی که بخاطر رایشون
اعتراض کردن و خواهان پس گرفتن رایشون از کاندیدای مورده
نظرشونن!!
اقایونی که ادعایه مسلمونی و اسلام میکنید٬
ایا این واقعا اسلام است؟!!!!
ما از اولم گفته بودیم:
اگرتقلب بشه٬ ایران قیامت میشه

تاریخ دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:3 توسط sahar
من کیستم؟؟
چه کسی است که مرا بشناسد؟
به بند بند انگشتانم نگاه میکنم!
همه را به هم وصل میکنم!!
حتی انها هم نمی دانند که من کیستم!!!!
زیرا هرچه وصل میکنم به جایی نمی رسم!
دیگر خسته شدم!
بند کفشهایم را بدهید!
می خواهم خودم را دار بزنم!!!
تاریخ پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 14:0 توسط sahar
ولی نمی دانم از کجا شروع کنم!
چون چیزهای شکسته زیادی دارم که بچسبانم!
روزی قطعه ای از رویایم ترک خورد ولی ناامید نشدم!
روزه دوم ترکش بیشتر شد٬باز هم امید داشتم!
روزه سوم کامل شکست!!!!!!
در ان روز بیمناک بودم وبا تمام وجودم میترسیدم!
ولی اکنون می خندم و می گویم:
رویایی که به این اسانی می شکند
اسان نیز می توان از نو ساخت و چسباند.
از رویاهایم که میگذرم به یاد وقت های گرانمایه ام
که در اندوه هدر دادم می افتم!
شاید که نه! اصلا نمیتوانم انها را بهم بچسبانم!!!!!!!
ولی میتوانم به انچه در اینده می خواهم اندیشه کنم یا
به لغزشهای گذشته ام فکر کنم و مرورشان کنم
تا دیگران از شکستن تجربیاتم جلوگیری کنند!
تاریخ شنبه 16 خرداد1388ساعت 20:40 توسط sahar
امروز......
واژه ها وسراغازها٬
امیدهاو ترانه ها٬
وارزوهای اینده ای را تقسیم می کنیم٬
که بنای انها دیروز و امروز٬نهاده شده است!
فردا......
ابرنگ ها و رنگین کمان ها٬
نقش ها و چشم اندازها٬
فرشینه ای از احساسات خواهد بود٬
بافته از یادمان ها
بافته از رشته های رویاها.
تاریخ جمعه 15 خرداد1388ساعت 18:41 توسط sahar
هم اکنون می خواهم اغاز کنم
می خواهم تغییراتی بنیادین در زندگیم به وجود اورم
کمی دیریابند
کمی اندوهگینم میکنند
کمی با خطر همراه اند
و بسیاری به معنای رنج هایم می افزایند!
هرچه باشد
میدانم که میتوانم
کسی چون تورا دارم
که درسختی ها و شادکامی ها دیده بر من دارد
همان است که استوارم
تاریخ جمعه 15 خرداد1388ساعت 16:37 توسط sahar
ایا هرگز ممکن است دو نفر یکدیگر را دیدار کنند؟
این امر بر رویه این زمین ممکن نیست!
ارتباط غیره ممکن به نظر میرسد!!!!!!
اما گه گاه غیره ممکن <ممکن>میشود!
چند روز قبل این اتفاق افتاد:
باتو که بودم فهمیدم
دیدار امری ممکن است و هم چنین ارتباط!
و ان هم بدون دخالت کلمات!!!
اشک های تو جواب من بود
(من عمیقا مدیون ان اشک ها هستم)
چنین جوابی واقعا نادر است!
اگر میتوانستم اواز بخوانم
همان اوازی را میخواندم که در ان وجود دارم.
شنیدم که میخواهی به این جا بیایی؟!!!
بیا!زودتر
چه کسی میتواند به زمان اعتماد کند؟؟؟؟
تاریخ جمعه 15 خرداد1388ساعت 15:23 توسط sahar
کاره من کاری است که فقط به خدا مربوط میشود
جز این نه منی وجود دارد و نه از من کاری بر می اید
فقط در خدا زندگی کن همین و بس
و باقی ماجرا خود به خود به وجود می اید
مسیح گفت:نخست ملکوته خدا را بجویید
انگاه همه چیزه دیگر به ان اضافه خواهد شد
من هم همین را میگویم
اما ذهن ادمی نخست چیزهایه دیگر را می خواهد
از این رو انچه قرار است اتقاق بیفتد می افتد
وهیچ چیزه دیگری عاید او نمیشود
او حتی انچه را که داشت از دست میدهد!!!
تاریخ جمعه 15 خرداد1388ساعت 12:56 توسط sahar
خدایا کمکم کن تا قبل از در خواست کمک کنم و قبل از
اینکه دوستم بدارند دوستشان بدارم
وبیش از اکه مرا
بفهمند درکشان کنم و............
سخته اما کمکم کن!
تاریخ چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 20:1 توسط sahar